زوطهماسپ
شبی زال بنشست هنگام خواب سخن گفت بسیار ز افراسیابهم از رزمزن نامداران خویش وزان پهلوانان و یاران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوان بود بخت بیدار و روشن روانببا...
شبی زال بنشست هنگام خواب سخن گفت بسیار ز افراسیابهم از رزمزن نامداران خویش وزان پهلوانان و یاران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوان بود بخت بیدار و روشن روانببا...
منوچهر یک هفته با درد بود دو چشمش پر آب و رخش زرد بودبهشتم بیامد منوچهر شاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاههمه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرینچو دیهیم شا...
سخن گوی دهقان چه گوید نخست که نامی بزرگی به گیتی که جستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یادمگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید ترا یک به یک در به درکه نا...