تو بر کردگار روان و خرد ستایش گزین تا چه اندر خورد
ببین ای خردمند روشنروان که چون باید او را ستودن توان
همه دانش ما به بیچارگیست به بیچارگان بر بباید گریست
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست روان و خرد را جزین راه نیست
ابا فلسفهدان بسیار گوی بپویم براهی که گویی مپوی
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد نگنجد همی در دلت با خرد
سخن هرچ بایست توحید نیست بنا گفتن و گفتن او یکیست
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی نیاید به بن هرگز این گفت و گوی