شبی چون شبه روی شسته بقیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ یکی فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر