چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت ز کیوان کلاه کیی برفراشت
به تخت منوچهر بر بار داد بخواند انجمن را و دینار داد
برین برنیامد بسی روزگار که بیدادگر شد سر شهریار
ز گیتی برآمد به هر جای غو جهان را کهن شد سر از شاه نو
چو او رسمهای پدر درنوشت ابا موبدان و ردان تیز گشت
همی مردمی نزد او خوار شد دلش بردهٔ گنج و دینار شد
کدیور یکایک سپاهی شدند دلیران سزاوار شاهی شدند
چو از روی کشور برآمد خروش جهانی سراسر برآمد به جوش
بترسید بیدادگر شهریار فرستاد کس نزد سام سوار