کنون آفرین جهانآفرین
کنون آفرین جهانآفرین بخوانیم بر شهریار زمین ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر نجوید جز از خوبی و راستی ...
کنون آفرین جهانآفرین بخوانیم بر شهریار زمین ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر نجوید جز از خوبی و راستی ...
به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بیکار تاج و سریر همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه و آیین دیگر نهاد سپه را همه سربسر بار داد ...
کی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودی به مرو دلی پر ز دانش سری پر سخن زبان پر ز گفتارهای کهن کجا نامهٔ خسروان داشتی تن و پی...
کنون زین سپس هفتخوان آورم سخنهای نغز و جوان آورم اگر بخت یکباره یاری کند برو طبع من کامگاری کند بگویم به تأیید محمود شاه بدان فر و آن خسرو...
چنان دید گوینده یک شب به خواب که یک جام می داشتی چون گلاب دقیقی ز جایی پدید آمدی بران جام می داستانها زدی به فردوسی آواز دادی که می ...
جهان چون بزاری برآید همی بدو نیک روزی سرآید همی چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیتیت یکسر دراز بیک روی جستن بلندی سزاست اگر در ...
پسر بود زو را یکی خویش کام پدر کرده بودیش گرشاسپ نامبیامد نشست از بر تخت و گاه به سر بر نهاد آن کیانی کلاهچو بنشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فرچنین...
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت ز کیوان کلاه کیی برفراشتبه تخت منوچهر بر بار داد بخواند انجمن را و دینار دادبرین برنیامد بسی روزگار که بیدادگر شد سر شهریارز گیتی برآم...