چو بهرام در سوک بهرامشاه
چو بهرام در سوک بهرامشاه چهل روز ننهاد بر سر کلاه برفتند گردان بسیار هوش پر از درد با ناله و با خروش نشستند با او به سوک و به درد ...
چو بهرام در سوک بهرامشاه چهل روز ننهاد بر سر کلاه برفتند گردان بسیار هوش پر از درد با ناله و با خروش نشستند با او به سوک و به درد ...
چو بهرام بنشست بر تخت زر دل و مغز جوشان ز مرگ پدر همه نامداران ایرانیان برفتند پیشش کمر بر میان برو خواندند آفرین خدای ...
سر گاه و دیهیم شاه اورمزد بیارایم اکنون چو ماه اورمزد ز شاهی برو هیچ تاوان نبود ازان بد که عهدش فراوان نبود چو بنشست شاه اورمزد بزرگ ...
چو شاپور بنشست بر تخت داد کلاه دلفروز بر سر نهاد شدند انجمن پیش او بخردان بزرگان فرزانه و موبدان چنین گفت کای نامدار انجمن بز...
به بغداد بنشست بر تخت عاج به سر برنهاد آن دلفروز تاج کمر بسته و گرز شاهان به دست بیاراسته جایگاه نشست شهنشاه خواندند زان پس ورا ...
کنون پادشاه جهان را ستای به رزم و به بزم و به دانش گرای سرافراز محمود فرخندهرای کزویست نام بزرگی به جای جهاندار ابوالقاسم پر خرد ...
چو دارا به دل سوک داراب داشت به خورشید تاج مهی برفراشت یکی مرد بر تیز و برنا و تند شده با زبان و دلش تیغ کند چو بنشست برگاه گف...
بنام خداوند خورشید و ماه که دل را بنامش خرد داد راه خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی خداوند بهرام و کیوان و شید ازویم نوید و بد...
ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جایاز ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمینز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گ...
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت ز کیوان کلاه کیی برفراشتبه تخت منوچهر بر بار داد بخواند انجمن را و دینار دادبرین برنیامد بسی روزگار که بیدادگر شد سر شهریارز گیتی برآم...
منوچهر یک هفته با درد بود دو چشمش پر آب و رخش زرد بودبهشتم بیامد منوچهر شاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاههمه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرینچو دیهیم شا...
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند اوبرآمد برآن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زرکمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهیزمانه بر آسود از داور...
پسر بد مراو را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیوبندبیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر برمیان بر ببستهمه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخنها براندچنین گفت کا...
سخن گوی دهقان چه گوید نخست که نامی بزرگی به گیتی که جستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یادمگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید ترا یک به یک در به درکه نا...