پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
به پالیز چون برکشد سرو شاخ سر شاخ سبزش برآید ز کاخ به بالای او شاد باشد درخت چو بیندش بینادل و نیکبخت سزد گر گمانی برد بر سه چیز کزین ...
به پالیز چون برکشد سرو شاخ سر شاخ سبزش برآید ز کاخ به بالای او شاد باشد درخت چو بیندش بینادل و نیکبخت سزد گر گمانی برد بر سه چیز کزین ...
کنون ای سخن گوی بیدار مغز یکی داستانی بیرای نغز سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد کسی را که اندیشه ناخوش بود بدان ناخوشی رای...
اگر تندبادی براید ز کنج بخاک افگند نارسیده ترنج ستمکاره خوانیمش ار دادگر هنرمند دانیمش ار بیهنر اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این هم...
ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جایاز ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمینز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گ...
درخت برومند چون شد بلند گر آید ز گردون برو بر گزندشود برگ پژمرده و بیخ مست سرش سوی پستی گراید نخستچو از جایگه بگسلد پای خویش به شاخ نو آیین دهد جای خویشمراو را سپ...
به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهادهمه نامداران شدند انجمن چو دستان و چون قارن رزمزنچو کشواد و خراد و برزین گو فشاندند گوهر بران تاج نو...
پسر بود زو را یکی خویش کام پدر کرده بودیش گرشاسپ نامبیامد نشست از بر تخت و گاه به سر بر نهاد آن کیانی کلاهچو بنشست بر تخت و گاه پدر جهان را همی داشت با زیب و فرچنین...
شبی زال بنشست هنگام خواب سخن گفت بسیار ز افراسیابهم از رزمزن نامداران خویش وزان پهلوانان و یاران خویشهمی گفت هرچند کز پهلوان بود بخت بیدار و روشن روانببا...
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت ز کیوان کلاه کیی برفراشتبه تخت منوچهر بر بار داد بخواند انجمن را و دینار دادبرین برنیامد بسی روزگار که بیدادگر شد سر شهریارز گیتی برآم...
منوچهر یک هفته با درد بود دو چشمش پر آب و رخش زرد بودبهشتم بیامد منوچهر شاه بسر بر نهاد آن کیانی کلاههمه پهلوانان روی زمین برو یکسره خواندند آفرینچو دیهیم شا...
فریدون چو شد بر جهان کامگار ندانست جز خویشتن شهریاربه رسم کیان تاج و تخت مهی بیاراست با کاخ شاهنشهیبه روز خجسته سر مهرماه به سر بر نهاد آن کیانی کلاهزمانه بیا...
چو ضحاک شد بر جهان شهریار برو سالیان انجمن شد هزارسراسر زمانه بدو گشت باز برآمد برین روزگار درازنهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگانهنر خوار شد جاد...
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند اوبرآمد برآن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زرکمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهیزمانه بر آسود از داور...
پسر بد مراو را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیوبندبیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر برمیان بر ببستهمه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخنها براندچنین گفت کا...
جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهادبگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از رای دلچو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهیکه بر هفت کشور من...
سخن گوی دهقان چه گوید نخست که نامی بزرگی به گیتی که جستکه بود آنکه دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یادمگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید ترا یک به یک در به درکه نا...
از آغاز باید که دانی درست سر مایهٔ گوهران از نخستکه یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدیدسرمایهٔ گوهران این چهار برآورده بیرنج و بیروزگاریکی آتشی ب...
کنون ای خردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن اندرخوردکنون تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زو برخوردخرد بهتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه دادخرد رهنمای و خ...
به نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه برنگذردخداوند نام و خداوند جایخداوند روزی ده رهنمایخداوند کیوان و گردان سپهرفروزنده ماه و ناهید و مهرز نام و نشان و گمان برتر...